تبليغاتX
خاطراتم اینجاست

خاطراتم اینجاست

مینویسم واسه دلم تا که آروم شه

نوشتم؟!!!

سلام به رویه ماهه همتون

خوفییییییییییدهههه

دلم واستون تنگیده بود گفتم بیام یه زری بزنمو برم

هوو از کیه ننوشتم با کیبورد همش حروفهارو جابهجا مینویسمو باید دوباره از اول بنویسمش این همه نظر خصوصی بود یکیش اونی که دلم میخواست نبود نگرانشم  اونم که نیست....

ندا اددرس دادم رفتی؟

آپ کرده بود؟

از وقتی سجاد وانتد و داشتم میشناسمش نمیگم چطوره وو  اینا به قوله زری جون

وقتی که تو سال ۸۹ یه مشکلاتی واسم پیش اومد این روانی بود که بم کمک کرد

تو آخرین پشتس گفت که میره...

فقط میتونم بگم که امیدوارم حالش هر جایی که هست خوف باشه و بهترین ارزوهارو واسش از اون دوسته قدیمی که الان غریبه شده میخوام.

۱۹/۱ و ۱۹/۲ هم که گذشت نه تبریک ی نه ....

این مدتی که نبودم نه مهسا اومده نه زری جون نه امید نه علی نه هیچکسه دیگه فقط نداییی بوده که اونم مثله همیشه ازم ناراحت شده که چرا نرفتم پیشش

از خودم بگم:

صبح ها مثله همیشه ۸و۹ بیدارم درس تا ۱۲ /بعدش میرم یه نون سنگک کنجدی میگیرم با ددی ومامی :پایه سفره بابا مثله همیشه میگه جایه یاسر و ...خالی نباشه مامی هم اشک تو چشاش جمع میشه منم باهاشون دعوا میکنمو بعدش هم قهر دقیقا مثله  بچه ها

عصر ها کلاس بعده  کلاس با میلی میریم همون جایی که گلی میدونه خارج از شهر ۲ساعتی میچرخیم بعدش میایم سره خیابون به خانوم ها و اقایون نمره خوشگلی رو میدیم اگه درصد قبولیشون خوب بود ۱ساعتی  همون جا کارشناسی میکنیم

چند روز دیگه میلی امتحان داره از خدا میخوام قبول شه حده اقل  اگرم دولتی قبول نشد ازاد یا پیام نور و. دیگه خدا وکیلی ۱ ساله درس میخونه بابا یکیش قبول شه دیگه بهزاد دوسته محسن میگه خداییش ستمه اگه قبول نشه

مامی الان اومده گیر داده بیا بریم باغ منم تازه نشستم پایه سیستمه روغنیم بیخی بیرون رفتن میشم

بعضی موقعه ها بابا میاد گیر میده اگه تو نیایی مام نمیریم

چند ماهی هست با زن نشسته شده  عشقه کوه  رفتن و  باغ داریه

داشتم میگفتم از اینکه تنها بمونم میترسن که خدایه نکرده گول نخورم

بیخی اینو واسه عمو نوشتنم که همش میگفت چرا باهاشون نمیری جاییی 

داداش رفته آبجی رفته امیر علی نیست هیچ کس نزدیک نیست دلم واسشون تنگ شده

امیر علی جدیدن میگه تورو خدا.دایی جون.مامان جون.آسر به یاسر میگه ها.سن تایی به زن دایی میگه.آسان به احسان نامرد میگه.مامه جون به عمو وحید میگه.هپو به توله سگ میگه.آماس به آدامس میگه...

دلم واسش تنگیده ۱ماهه ندیدمش

حساسیت بازم کاره خودشو کرد باز من مریضم و همش باید مماغمو بکشم بالا

الانم باید برم کلاس دارم بای بای

اها راستی من اینارو واسه دله خودم می نویسم کسی حق نداره زره زیادی بزنه با همتونم امید دارم که مفهوم نوشته باشم

الان بیب

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 16:48  توسط سجی  | 

نوشتم deltangi

بعد از یه دعوایه لفظی با خطیب میرم خونه سرم میدرده اعصابم بدجور داغونه

همش میگه اینجور شده ....

منم با داد میگم گوه خوردی من کاری به این مزخرفات ندارم همین الان بش میزنگی میگی غلط کردم

اخه سجاد چرا نمیفهمی نمیدونی چی بهمون گفتن...

مطمئنم خبر نداره که مامانش چی بت گفته

داره سجاد داشت تمومم شد الانم وز نمیزنی

میرم تو حس

میرم تو خیابون میرم جلویه مده شاهد اولین باری که دیدمش

تا دیشب از خواهر خودم بیشتر بش اطمینان داشتم حاضر بودم بجاش قسمم بخورم

ایـــــی خدا چه دنیایه کثیفییـــی

با اعتمادت یه کوه بسازی اونم پشته کوه

نمیدونم چرا

اخه اون دیگه چرا

نمیگم عاشق مثله خطیب ندیدم اما دختر مثله اون نمیدیده بودم

بگی نگی خوشگل بود یه ابجی داشت که چند سال ازش کوچیکتر بود

پدرش 7ساله پیش مرده بود(به طرزه عجیبی)ومادرش باهاشون زندگی میکرد

دقیق یادمه به خطیب اس زدم گفتم مادر زنت اجب چیزه ییه الان جلومه داره نون میگیره

اس زد گفت اون بجا مادرمه هاااا

منم گفتم کاریت نباشه ضیغش میکنم واسه بابام

بعدشم کلی بم بدو بیراه گفت که اونروز از دستش ناراحت شدم

یه بار که همشون اومده بودن بیرون این خانومو دیدم با کج خیالیه ودم فهمیدم این زن...میکشه بعدشم یه کمی پاش میلغزه...

خلاصه جدایه مادرش دخمله خوبی بود به نظرمون

تا دیشب پیشه چندتا از رفیقا قلیون دود میکردیم خطیب بهم گفت اونموقعه که من میبردمش تهران خیره سرش به کلاس  از اونور یه پسره دیگه میاوردش  بعدشم تو همین شهره ارواحمون یه بی افه دیگم داره که دوسته صمیمیه یاسر داشمه به به

تا 3صبح تو خیابونا بنزین هدر دادیم

امیره خوابه درو اهسته ببند

هاااا

میخنده

چشم

این رنگ بت میاد

جدی اخه میدونی چیه دوست دخترم بم گفت همون لباسه اینترو بپوش که خیلی بت میادااا منم گفتم ایی بچشم

خوبه حالا کم چاخان کن نگی خوابم میاد ها

باشه ابجیه ملوسه خودم بیا بریم بالا چنتایی اهنگ بگوشیم

.............................

داشتم خواب میدیدم که با شیما و داداشمو زن داداشم رفتیم بیرون که شیما میپرسه سجاد من خوشگلم یا اون

با دستش یه جایی رو نشونم میده که صورته طرفو نمیتونم ببینم یعنی میبینم ها نمیتون تشخیص بدم کیه  یا چطوری و اینا

یاسر و زن داداش رفتم تو ویتامین فروشیه سره کوچه

منو شیمام داریم میریم پیشه یه جوشکار که اونم داره هندوونه قاچ میکنه و داره بازار گرمی میکنه

یهو یکی موهامو میکشه برمیگردم میبینم امیره

مگیرمشو یکمی باش بازی میکنم

وایی لپاش چه شیرینه

وقتی گلی دیدش میگفت این کی خواهر زاده یه تواااهه این خارجیه

ببخشید سلام گلی خانوم خوفی؟الهی که بمیری...

اجب خوابییی ها معلوم نبود اولو اخرش چی بود یا چی شد

مامان میگه پاشو برو این لیستو بگیر بیار پس فردا مهمونا میرسن

داداش ناصر کو مام کالین

رفت دنباله خانومش

بهه به منم زن میخوام

اینارو بگیر و بیار تا یه چرخی تو خونه بزنم شاید یه چیزی هم باشه تو باش بازی کنی

2 یا 3ساعتی طول کشید تا اومدم خونه وایی چشمتون روزه بد نبینه

خونمون ترکیده بود از بس مهمون اومده بود

سلام اقا سجاد خوبی

سلام مامان جان شما خوبی رسیدن بخیر

ببخش پسرم تو زحمت اقتادید

خواهش میکنه تا باشه از این زحمتا باشه مامان فاطمه نیومده

چرا پسرم رفته وضو بگیره

ای وای ببخشید گفتم چرا تو راه رو وایسادید نگو تو صف بودید

پیر شی الهی

سلام علیکم سجاد خان

جونه داداش میخوامت

بعد از احوال پرسی با برادر زاده ی زن داداش میرم تو اتاقم

یا حسین یا امام زمان

فقط جایه مامان هایه زن داداشمم کمه

با اعصبانیت به مامان میگم دیگه تو این خراب شده اتاق نبود این خر مذهبیا برن تو روغن بمالن به خودشون

در همین حین بابام اومد

چیه صداتون تا اونطرفه خیابون هم میاد

نگاهشون کن رفتم تو اتاقه من نگاه کن

صورته بابامو دیدم که داره ریز ریز میخنده و دسته مامانمو میکشه میبره تو هال

با خودم میفکرم و میزنم رو پیشونیم ایی ددم جان وای ویلا عکسارو چیکار کنم

تو نگو این ایجیه شیطونه ما همشون کنده و گذاشته تو کمدو درشو 4قفله کرده

تو همین فکرا بودم که حس کردم رونم داره میلرزه

شماره رو نمیشناشم اما کده سنندجه

جان بله

کاک سجاد چونی

سلام عرضم کرد ابرا ربوار

نوکرتم کاکه گیان هایده کونه اا

هامه ماله به قربان

باشه دی ایسه تیمه خزمتا

خزمت له این مس بان چو

اقا سجاد س س سلام

ببخشید جلویه درو گرفتم سلام خیلی خوش اومدید

خواهش میکنم معذرت

 

عمو: دخمله خوبیه نه حقه باز

 جون داداش چی بگم از دست رفت

چی میگی...؟

 به خدا نامزد کرده

دروغ میگی!

 نه جونه عمو طرفم 9سال ازش بزرگتره

دیدی چی شد!

 با خنده میزنم پشتش و میگم تو دیگه چرا کوله بار تجربه؟

موقعیه جشن عقد یه دختر کوچولو بود ااا

 اره اون موقعه میشه 2سال پیش الانم تو دانشگاهه تهرانه و همسنه منه

دلم به حاله عموم میسوزه الان 30 سالشه اولین بارشه که رو دختری اینطوری کنجکاوی میکنه

نزدیکیایه غروب بود که برق کشا اومدند ریسه هارو وصل کردند و صندلیارو چیدن

عمو میگم این پرویز چرا تا حالا نیومده

عمو:خوب تلشو که داری بزنگ بش

سلام عرضم کرد اق پرویز صیدمحمدیم

سلام ابرا سجاد چونی

قرباند فکر ناکی کمی دیر کردیداا

الان  الان

منتظرم

عمو: ها کو کجاست

هول نکن گفت همین نزدیکیام

بعده چن مین گروه موسیقیم اومد

گلی یادته چقدر واسه اینا سگ دو زدم تا اومدند اخرشم 4تمون ازم گرفت

رفتم پیشوازشون و دیدم 1پسر 17 18 ساله یه تبل و دایره و گیتارو اینا دستشه

کاک پرویز این بچه چیه

سجاد گیان غمت نوو

اق پسر اگه اومدی تجربه کسب کنی کلاهمون میره تو هم ها

نه لاله گیان من تو چند گروه کار کردم

گفته باشم بعدا دلخور نشی اگه چیزی شد

نگو این پسره استاده تو کارش تا اخره مراسمم با من لج افتاد لاکردار

کم کم تو خونه پر شد و مجبور شدیدم بزنیم بیرون

بابا گفتی کی غذا میارن

هادی گفت 9 اینجام

پرویز خان دقیق ساعت 9 خاموش میکنی ها به حرفه کسی هم گوش نمیدی

چشم سجاد گیان

ببینم چطور این تهرانیارو میترکونیا پرویز

این پرویز کاری بهشون کرد که از پیر و جوونو بچه کوچیکو زناشونو دختراشون پاشده بودن میرقصیدن

همش به محسن پسر عمه مم میگفتم محسن تو فقط داد و جیغ بزن کاریت نباشه

رفتیم بالا پشته بوم رقص نورو اماده کردیم

زنگ زدم به میلاد

میلاد هر موقعه گفتم همه رو بلند میکنی میرید وسط ها کسی رو صندلیش باشه خودت میدونی از شمام خبری نی

رفتم کنتورو زدم بالا همه جا تاریک

همه جیغ میزدن بابامم از همه جا بیخبر به من زنگ زد

سجاد برق رفت ولی تو کوچه همه برق دارن

به محسن خبریدم چراقهارو روشن کنه

همه رو یکسره کرده بودم هی قطع و وصل میشدن

دیگه کسی معلوم نبود چیکار میکنه

همه اون وسص با اهنگ خش خش از غزیز ویسی داشتن خودشونو میکشتن مخصوصا این مذهبیایه تهرانی

یاسر اومد بالا هی بوسم میکرد میگفت جبران میکنممو از این حرفا

اون شب به خوبیو خوشی تموم شد البته ساعت 3 صبح دیگه بابام بهشون گفت پرویز خسته شده برید بخوابید

احسان برادر زاده زن داداش همش میگفت میخوام ..بخورم

بهش گفتم مرد حسابی شما میخواید روزه بگیرید بیخی شو

از اخرشم 2تا دادم به حسین دامادو احسان برن حال کنن

ساعت 4 صبح بچه هایه فامیل رو مغزم راه میرفتم که برادره داماد باید بازم شام بده که ما بش میگیم پشته شام یه رسمه البته باید مادره داماد اینکارو انجام بده

زنگ زدم به سیاوش بیا مغازتو باز کن

دمش گرم نه نیاورد و اومد 20 نفر بودیم نیم  ساعته 20 تا ساندوویییچ اه اه حاضر کرد البته به غیر از خودم

نوشه جونشون حسابی خسته شده بودن

چن تایی قلیون هم اورد داد بهشون تا واسه صبح کوکه کوک شن

نمیدونم ساعت 7 بود یا 6 که خوابم برد

اونم این پسر عموم بلند شده بود با صدایه بلند اذان میگفت

چن نفری ریخن سرشو حسابی لگدو مشت نوشه جانش کردن

نامرد 8 سالشه و عزیزه  خودمه

ساعت 8 و نیم بود تلم زنگید اقا بیا برو نون سنگک بگیر

بخدا حاضر بودم 100 تا شلاق بخورم ولی اینو بم نمیگفتن

دمشون گرم چنتا از رفقا رفتنو صبحونه رو حاضر کرده بودن که بعدا حسابی از خجالتشون در اومدم

با دوستان ماشین هارو بردیم کارواشو رفتیم پیشه گل فروشی

ماشینه خودمونو که برایه یاسر بود یه تزئیین خوشگل انتخاب کردیم و موند 3تایه دیگه که میخواستیم با ماشینه عروس همخونی داشته باشه

که البته همشونم 206 بود گداییه دیگه اینم بگم که یه هفته ای رفتیم سلیمانیه عراق ماشین بیارم که اخره سرم تو کمرک مریوان بم گیر دادن که باید معادل هر چند روزی که میخوای ماشینو تو ایران داشته باشی پول بدی

منم از لج برادرهایه نیرویه افتضاهیی رفتم ماشینو پس دادم

خلاصه کلی خرج ماشینا ها کردم تا میزوون شدن

تو ماشینه یاسرو پر کردیم از بادکنک و فشفشه و اینا که شب واسه خودشون حال فامیلو بگیرن

اصلا یادم نبود نهار خوردم یا نه

رفتم خونه دیدم مامانم افت واسم غذا گذاشته

فک نکنم یبینه منو پسره خودش فرق بزاره از بس منو دوست داره

صدقه سره مامانم نهارمو خوردم

خواستم برم تو اتاق دیدم باز این زنهایه مذهبی اتاقمو اشغال کردن

رفتم به داماده زن داداشم گفتم

اقاحسین به خانوما میگی بیان بیرون من با سیستمم کار دارم

از بس پرو بودن نیومدن من با کلی عصبانیت رفتم تو

با کماله پررویی پشته سیستم رمه دوربینو خالی کردم و یه سر به سایت یزد موزیک زدمو کلی وقت تلف کردم تا اینا برن دیدم نه اینا با چسب چسبیدن اینجا

الان فرش اتاقمو نگاه میکنم یه جاش یه زره سایه ریخته یه طرفش قرمزه یه جاش سبزه

هر جا پا میزارم یه گیر و گله سر زیره پام سبز میشه

 مهمونارو فرستادیم تالار که ماهم کارو تموم کنیم

مسعود فیلم بردار بم خبر داد باید بریم دنباله داماد

مام 10 نفر دختر و پسر رفتیم دنبالش تا دامادم بره دنباله عروسش

ماشینا خیلی خوشمل نبودن اما از خوب بود

چنتا 206 پشت سره هم تو خیابونا

بعد از دادن دسته گل به عروس خانوم همه دنبالشون رفتیم باغه فیلم بردار

دیگه موندنه ما فایده ایی نداشت همه برگشتیم اونام رفتن آتیلیه

رفتم یه صفایی به خودم دادمو اومدم به زن داییم زنگیدم بیا حاضرم

دستش درد نکنه از مجید ارایشگر بهتر مومو درست کرده بود یکمی هم از این پودرهایه اتشغال بم مالید که از سفیدی برق میزدم

با عموم رفتیم پیشه بابا که داشت لباسهاشو میپوشید مام کت وشلواری که قبلا به سلیقه خودمون خریده بودیم بش دادیم که خیلی هم بش می اومد ولی وقتی کفشاشو دید کلی بهمون بدو بیراه گفت

اخه این کفشه شما جووناست من اینو نممیپوشم وو از این حرفا

منم با داد گفتم اگه اینارو نپوشی من نمیام خودت میدونی

خداییش خیلی ملوس شده بود مخصوصا با دستمال گردنش

هی میگفت من کراوات میبندم این خفه مم میکنه

اگه 1مین تنهاش میزاشتیم کفشهایه طبیه خودشو میپوشید و دستمال گردنو در می اورد

که اخرشم این کارو کرد اما دیگه نذاشتیم کفشارو عوض کنه

خلاصه منو عمو هم حاضر شدیم تا با بابا راهیه تالار شیم

تالار با بزرگیه خودش واسه ما کوچیک بود

خوبیش این بود که نصفه مهمونایه عروس نیومده بودن

عموم 5مین یه بار بم میگفت اوردیشون یا نه منم  هی جوابه سر بالا میدادم

بعده 2ساعت رقصیدن داماد با ماشینهایه پشت سرش اومدن تو حیاطه تالار

کاشکی میشد عکساشو بزارم این پرویز همه رو ترکونده بود

1نفر نبود نشسته باشه همه دست تو دسته هه کردی میرقصیدن

صدایه جیغ و دادو صدایه ارگ عباس همه رو دیوونه کرده بود

من دیگه صدام در نمی اومد عینه کسی که گریه میکنه صداش میگیره یا عینه علی دایی کناره زمین به بازی کناش فحش میده یا داد میزنه

وقتی دامادو عروس دست گرفتن پرویز خش خش و خوند

همه ما حتی این تهرانیام باش میخوندن

زن داداش میگفت زهره گفته تو جاده وقته برگشتن همه این آهنگ و میخوندن

قبله شام جوونارو ساختیمو رفتیم واسه شام

همه میگفتن حیف این غذا ها بدید به این دهاتیا

مام خودموم روستاییم ولی اونایی که دعوت کرده بودیم آبرومونو بردن شدید

بعده شام فارسی زدنو این تهرانیا ریخت وسط خودشونو خالی کردن

ما کردا یه مراسمی داریم بش میگیم سورانه فک کنم شما میگید پاتختی فک کنم

کادو ها رم باز میکنن و اسم هارو میخونن

اینجا بود که گفتن ابرومونو بردن

بالاتر از 600 نداشتیم تو دهات خودمو اما بقیه خوب بودن به نسبته اونا

از بس خسته بودن رو صندلی خوابم میبرد اگه هشدار هایه بابا نبود حتما میخوابیدم

ساعت 11 بیشتره مهمونایه عروس رفتن  فقط 3خانواده مونده بودن

حاج اقا شما که دیگه نمیرید سره کاره مامان کجا به زودی

فردا باید روزه بگیریم االانم بریم خنکتره به گرما نمیخوریم

هر جور میلتونه ببخشید دیگه اگه کمو کسری چیزی بود

انشا الله عروسیه خودت جبران بکنیم

از بس از این جمله متنفرم که نگو عروسیه خودت اه

دیگه نمیکشم خطیب تو پاشو جوابه اینارو بده

ساعت 1بود که پرویز اینام خاموش کردن و نشستن پایه قلیون

اولین کامو زدم یه جوری شدم انگار چن هفته س نکشیدم

چن کامه سنگین زدمو یاسر و صدا زدم

قلیونو برد تو ماشینه عروس با عروس خانوم  قلیون کشیدن

فک کنم اولین عروس دامادی هستن که شبه عروسیشون تو ماشینه عروس قلیون میزدن

همگی حاضر شدیم رفتیم دنباله عروس

رفتیم سراب چن مینم اونجا وایسادیم و رقصیدیم بعدم رفتیم تو خیابونا و بعدشم خونه

تمومه همسایه ها ریخته بودن جلو دره ما

دیگه نه ارگی نه پرویزی

به صادق گفتم سیستمو روشن کن

از این همه آهنگ بروبکسو گذاشت

رفتم فلشه خودمو زدم گذاشتم رو آهنگ کردی توپ

دور تا دور ماشین عروس حلقه زده بودن دامادم رفت پشته بوم که میوه و شکلاتو قند و اینا واسه اونایی که پایینن بندازه که چن نفری هم کنارش بودن

همه داد میزدن یاسر وحید احسان محسن و...

یه هلو واسه من انداختن که تمومه پیرهنمو گهی کرد

گوسفندو زمین زدنو جلو پایه عروس خانوم قربانی کردن

بعد از تبریک گفتنه همسایه ها همگی رفتیم تو فازه رقص

خسته نمیشدیم کهههه

از صورتمون عرق میبارید اما سرسختانه میرقصیدیمو همیدیگرو تشویق به ادامه میکردیم وایی اجب شبی بود

یادم نمیاد کی خوابم برد اما وقتی بیدار شدم فقط خودمون بودیم

دایی هایه زن داداش رفته بودن مریوان بقیه شونم رفته بودن تهران

......................

دلم نمیخواد بیدار شم اما یکی داره تکونم میده اونم شدید

با لگد و صدایی که فقط خودم شنیدم گفتم خوابم میاد

یه سیلی خوردم اما به رو خودم نیاوردم اخه فقط امیر اینکارو میکنه

لپمو گاز گرفت موهامو کشید جیغ زد

ور نزدم اخرش دید من صدایی ازم در نمیاد گریه کرد

فوری بلند شدمو خواستم بغلش کنم دیدم  باباشو یاسر و زنداداشو ابجی رو سرم دارن میخندن

خواستم حرف بزنم که از صدایه وحشتناکم خندم گرفت

اونروز همگی البته به غیر از حسین و ابیجی و امیر رفتیم مریوان

اها یادم نبود زن دایییمم بود

خونه دایی ولی چند سالی اونجاست مام 5سال اونجا بودیم

فقط از مریوان اینش خوشم میاد که پاساژاش طبقه مده روز ساخته شدن

و اسکله هاش که بهترین قلیونارو داره

ولی از بویه گنده ماهی و روطوبتش حالم به هم میخورد

به همین خاطر شبها میرفتیم بیرون

چن روزی استراحت کردیم و به خوبیو خوشی برگشتیم

اینم بگم که سته کامله لباسه اشنایدر بازی کنه اینترو گرفتم که خیلی هم ملوسه

همون روز که برگشتیم راهیه تهران شدیم

از خونه هایه اپارتمانی حالم به هم میخوره اخه مگه میشه زندگی کرد

داداشو زن داداشو مستقر کردیمو فرداش برگشتیم با اینکه خسته بودمو خوابم می اومد به خاطر بابا تا قروه رو رانندگی کردم پیشه خودم میگفتم کاشکی با اتوبوس میرفتم قروه تا تو این جاده هایه فکستنی زور نزنم اونم با ترافیکه سرسام اوره تهران قربونه قروه برم

..................

بیشتر از نیم ساعته جلو سیستم نشستم اما دستم به کیبورد نمیره

حرف زیاد دارم

ولی نمیاد

بگم چرا؟

نمیدونم یا نمیخوام بدونم

شایدم اصلا نمیدونم

شاید خوابم میاد

شاید تو جواب چیزی یادم اومد ها

پس برو لا لا کن

اما منکه خوابم نمیاد

بزار امتحان کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 1:0  توسط سجی  | 

بغض هم nemikonam

سلام

خوبی

منم که مثله همیشه خوبم

خیلی وقته ننوشتم دستم به کیبورد نمیرفت

دلم واسه تق تقش تنگ شده بود

تو این 2ماه 4 تا کیبورد نابود کردم و به خاطره ها سپردمشون

واییی چه گـــــــــــــــــرمه!!!پختم

نمیدونم چرا مینویسم در حالی که چیزی به ذهنم نمیاد هـــــــی

نمیدونم چرا پستم قبلیم پاک شده مثله کامنت آخری که واسش نوشته بودم

الهی هر کسی حذفش کرده جیز شه و ...

دیشب مثله همیشه ساعت 2 بیدار بودم

الان تو ماشینیم با خطیب

چندین بار مسخره بازی در آوردیم و الکی خندیدیم

آهنگهای خطیب بیشترش فازه غمه

علی رضا صدر میخونه

خاطراتت زنده میشن

آتیش عشق(میشه بش گفت عشق)شعله ور میشه

همش جمع شدو تبدیل به چن قطره اشک شد

چرا نمیان بیرون چرا بغض کردم چرا سجاد

پلک میزنم نمیان چشمامو با حرص میبندم اما نه

از لجه چشمامو با عصبانیت

با پشت دستم چشممو مالیدم تا کمکی بش کرده باشم

کمک هههه

کمک ها

این کمک جریان داره خنده دار و تلخ  همه چی توشه که پستایه فبلیم بش اشاره کردم

زندگی سخته نـــه

تو کلوب میچرخیدم از عشق اینا نوشته بود

رفتم تو خندوون بازم از این بحثا بود

میاای بلاگ هی وجود داره

تو دنیایه مجازیم دست از سرم بر نمیداره

منو باش تو همین دینایه مجازی کلاه سرت رفت 1سال عمرتو الکی هدر دادی واسه کی آخه

ولش کن بابا تا کی میخوای از این مزخرافت و اراجیف بنویسی ها

میشه ازش نگفت

چرا نمیشه

هر جایی رو نگاه عشق رو میبینی

عشق خدا به بنده هاش

عشق پدر به مادر

عشقه مادری منتظره نیمه ی دیگش از سره کار بر گرده...

عشقه پدری که سالهایه سال عرق ریخته تا بچشو بفرسته خونه بخت

همش عشقه عشق

بگم بریدم بگم خسته شدم از پوچی

بگم دارم میسوزم

چی بگم دیگه ها

امروزو همش با مامان خونه رو زیرو رو میکردیم

مامان تو آشپزخونه من تو اتاقها

امدم بالا آهنگهایه سیاوشو گذاشتم رفتم گرد گیری کردن

دیگه دیگه دیگه بش نمیفکرم حتی بعضی موقعه فراموشش میکنم که منم عشقی داشتمو الان اثری ازش نیست

دیگم اسمشو نمیارم دیگه

فکرم مشغوله 1ماهه دیگس

شاید زندگیم از نو شروع شه شاید

شاید خودمو شناختم شاید

شاید خودمو یه خونه تکونی کردم شاید

شاید بتونم شاید

نمیدونم

نمیدونم

سختمه

تا الان مسلمان بودنم ارثی بود یعنی هنوز هست

میخوام بدونم خدا کیه

چیه

واسه چی تا کسی از همه جا نا امید میشه میره طرفش مگه کیه؟

بابام بم میگه هر وقت به مشکلی برخوردی به امام حسین پناه ببر

تو عمرم 2 ماه از ماهایه زندگیمو روزه گرفتم هههه 2 ماه

شاید مسلمان نبودم اما به امام رضا(ع )اعتقاد دارم

اسمش میاد اشک تو چشمام جمع میشه

2ساله که نرفتم پابوسش

پارسال بود فک کنم میخواستم با گلی اینا برم اما قسمت نشد

خواستم با خطیب برم نشد

امسالم نمیشه دلم واسش تنگیده واسه بویه حرمش

شاید با رفتنم به اونجا آروم شدم شاید

این همه شاید واسم عجیبه همش شاید

بغض کردم

دلم گرفته نمیدونم واسه کی واسه چی

(از کسی که میخواد کامنت بزاره در مورده اتفاقهایه 1سال قبل چیزی نپرسه و نگه در غیر این صورت نه نظرتون تایید میشه نه جواب داده میشه)هر وقت پایه منافعه خودتون در میون باشه اینارو توجه میکنید

گرچه واسم مهم نی چی میگید در موردم و هی میگید چرا غیر فعالش نمیکنی دلیل داره که شماها نمیخواد بفهمید پس کنجکاوی هم نکنید

 

*امیدوارم کامل این پست و خونده باشید بعد کامنت بزارید*

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 2:8  توسط سجی  | 

سلام و توف به همه

سلام م م

سلام

خاك تو سرت

بيشعور

بازم سلام ...

نميدونم توش موندم من كى منتظر برگشتنه كسى بودم كه خودم خبر ندارم ايى خدا از دسته اين احمق ها

به من چه كه الان فائزه با كيه؟چيكار دارم اخه؟من فقط مينويسم از حماقتم از خريتم از عشقى كه اسان از دستش دادم به تو چه كه من منتظرم يا نه؟اصلا غلط كردى اومدى اينجا و پستامو خوندى اينا هويج ولى مترسك پستامو از اول تا اخرشو بخون

.............

فائزه خانوم چى رو ميخواى ثابت كنى ها؟خطيب اينو گفته يا اونو بم گفته واسه كى اينارو ميگى اخه دى درست يه زمانى خرت بودم ولى الان ...اونروزم بت گفتم عشقتو تا اخرين نفسم تو قلبم ميمونه و فراموش نميشه

برو واسه چيمه مياى اينارو ميخونى دعوتت كه نكردم

بجز اولين روز

بهتم گفتم اگه اومدى لطفا فائزه نباش نانا شو مثله 2سال قبل .من بت گفتم بيا اينارو بخون كه واقعيته ولى بابه ميلت نيست.ساز كدوم ساز لعنتى مگه گذاشتيش برام خاك تو سرم خاك تو سرم خدا مرگم بده باش؟اعصاب ندارم نذاشتى برام فائزه چى ميخواى بيا منو ببين همه چيمو ازم گرفتى بيا نترس بيا معشوقه ى 1سال قبلتو ببين.فقط دارم راه ميرم بى هدف دلم به نوشتن خوشه فقط روزا ميام ببينم واسم كامنت گذاشتى يا نه ميخواى اينم ازم بگيرى اره بيا ماله تو همش مثله گذشته اينم رو اونا بيا .ميگريم بزار بگريم واسه اين دله خسته اخه خيلى غم داره دلم واسش ميسوزه تنهات گذاشت آره؟عيبى نداره بقول@ چون ميگذرذ غمى نى اما نميشه لعنتى نميشه روزى 10بار بوسش ميكنم با تموم وجودم لمسش ميكنم چرا نميزارى تو اين دنيايى كه با دستايه خودت ساختى بسوزم چرا؟فائزه الان ازت و ازم متنفرم و هستى ولى من با اينا زندم درست حرف بزن تا اون رويه سگيمو بينى مفهوم؟منظورم كامنت خصوصيت بود

........

هه هه هويج اگه گلى باشى كه هستى كه بيخى ولى ولى اگه گلى نباشى بد ميبينى

اگرم گليه كه به قول اون قديما هويج و ايجورياست ديگه

.........

ازتون خواهش ميكنم نظراتونو بعد از خوندنه مطالبم بديد نه مثله گوسفند بيايى و الكى ور بزنى.

دير وقته و من خوابم مياد باى

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 2:46  توسط سجی  | 

كسى خونه نيست

گوشيمو اف ميكنم حوصله ى كسى رو ندارم صدايه استريو داخل اتاقم زدم رو 30 به طوريكه تختم تكون ميخوره

كسى خونه نيست منمو يه دنيا غم.

از خودم ميترسم نميدونم چرا اين حس و دارم شايدم ميخوام كارى كنم نه

از خودم دور شدم از خوشيهايى كه مدتها باش زندگى كردم و به اينجا رسيدم واييى خدا جون واقعا من كيم اصلا من واسه چى به اين دنيايى كه هر كسى به نحوى دله ديگريو ميشكنه اومدم.

مگه من كيم ها ا ا فك نكردى منم يه موقعه هايى از نبودن از اين همه بدبختى سر ريز ميشم با من چه كردى اخه

تنها تورو دارم كه اينطورى دق دلمو سرت خالى ميكنم منو تنها نزار اى معبودم.

وقتى ازت خواهش يا التماس ميكنم غرورمو نميدونم كجا ميزارم فقط اينو ميدونم تو اوج بى كسى تو اوج غم در همه شرايط تنها و تنها تورو دارم

رفتم پايين تو اشپزخونه يه ليوان نسكافه داغ درست كردم به دنبال كافى ميت تموم كشوهاى كابينت رو گشتم اما اى دله ديوونه ى من نبود كه نبود از لج ليوانو گذاشتم زيره ابه سرد كه يه تقه اى كردو خورد شد.

خوابم نمياد صدايه رضا رو ميشنوم:به تو مديونم غرورمو شكستى عينه شيشه.

اهنگ و عوض ميكنم و 25باند و ميزارم وقته پرواز.

چه خوبه عينه پروانه

نه اينم خوب نى

24ساعت از بهرام

اى سيگار لعنتى كام بده حالا واسم

صداشو بلند ميكنم باش ميخونمو سرمو تكون ميدم داد ميزنم گوشم ديگه نميكشه سرم گيج ميره نميتونم خودمو نگه دارم دستمو ميارم بالا اما دستم تكون نميخوره به خودم نهيب ميزنم و ميخندم يه خنده همراه با اشك

روبه رومو نگاه ميكنم عكس 3 سال پيش منو خطيب

ميخوام برم 86 موقعى كه من نگار و دوست داشتم

يه دختر خوشگل و تو دل برو اما مغرور و سنگين

وقتى منو نگاه ميكرد لپام داغ ميكردن و قرمز ميشدند

3 يا 4 سال ديوانه وار دوستش داشتم با اينكه حتى 1كلمه هم باش نحرفيده بودم

از رفتارش معلوم بود از من عصبانيه كه چرا پا پيش نميزارم

اون روز و اصلا از خاطرم نميره كه وقتى منو تو كوچه شون ديد تا سر كوچه اومد به خاطر من اما من جرات هيچ كارى رو نداشتم

داشتم خورد ميشدم از اون همه جذبه وقتى ديد منو مثله گلو وايسادم و كارى نميكنم با قدمهايه تند و سريع خودشو رسوند دمه خونشون .درو انقدر محكم كوبيد كه من اينور هول كردم

روزها و هفته ها و ماها و سالها حسرت اون روز و ميخورم

حتى پسر عموشم بم بدو بيراه ميگفت كه چرا نق نزدى

همسايشون سعيد هر وقت منومنو ميبينه بم ميگه خاك تو سرت يادته اون روز تا كجا اومد اما تو توف

من اونوقتها خيلى گاگول بودما و خودم خبر نداشتم

چراغ اتاقم خاموش روشن ميشه بر ميگردم تا بيبينم كيه كرم داره

صادق ه خودمونه كه

تو باز درو باز كردى

ص:سلام حقه باز خوفى؟

با خنده گفتم عليك سلام خوبم تو چطوريااى؟

ص:خوبم

خوب كى اومدى؟

ص:يه چن مينى ميشه

جديد چى دارى

ص:وايسا بزارمشون خودت ميفهمى

اون شب رفتيم بيرون يه چرخى زديم تو شهر كه حالمو عوض كرد

از بس خسته شده بودم يادم نمياد كى خوابم برده

صدايه آشنايى هم ميشنوم كه پشته دره

سجاد جون جونى بيدارى؟

شلام بيا تو

محسن ه ه

خيلى مخلسيم نه نه خواهش ميكنم راحت باشيد استدعا ميكنم

كم بريز اتاق نميكشه اين همه مزه پرونیو

محسن پسر عمه كه من زياد باش خوب نيستم به خاطر خطيب

بيا پايين ببين چى آوردم

با شتاب رفتم پايين

كو كجاست جون من كو؟

مح:چى كو لواشك؟

سربسرم نزار بدش بينم!

مح:پيراهنشو زد بالا و گفت اينهاش

مباركت باشه ماله خودت.

تموم ذوقم كور شد با كارش اخه به بابا گفتم لباسهايه طرفدارهايه اينترو واسم بگيره

از بابام عصبانى بودم كه چرا خودش نرفته!محسن و فرستاده

بدونه توجه به حرفهايه مامان و محسن رفتم تو اتاقم درو قفل كردم و سيستم ان كردم يه فيلم گذاشتم

صدايه بابام مى اومد كه ميگفت سجاد كجاست

نميدونم مامان چى گفت جوابشو

تق تق در و سجاد سجاد جون و ميشنوم

بله

بابا:درو باز كن مامانيى

كار دارم فعلا

بابا:باشه خود دانى پس اينارو نميخواى ديگه؟

زودى درو باز كردم

باورم نميشد پس خريده بود

بابا حسابى ولخرجى كرده بود ست كاملشو با يه دست كفش سالن

نگفت چند شده منم كه پولى نداشتم زياد اسرار نكردم

اونروز عصرش با محسن رفتيم باغ با كلى چراغ و حبابيهايه رنگارنگ كه بابا واسه جشن خريده بود 4تايى نصب كرديمو در رفتيم و زديم به كوه محسن مثله خو

دم عشقه كوهنورديه

..................

 

بازم ميرم تو حس تو دريايى از خاطرات غرق ميشم

اين روزا از بس فكرم مشغول بوده كه از خودم غافل شدم همش با خودم ميگم سجاد تو ديگه چرا تو كه مخالف احساسات بودى از واژه عشق بيزار بودى اما نه دوست داشتى بخورى زمين اونم با صورت

نميدونم نميدونم

عاشق شدن كاره سختى نى هر كسى ميتونه عاشق بشه اما نميتونه عشق و بدست بياره

1كيتون گفت به جايه خاطراته تلخت از روزايه عشقيت بگو

در جوابش ميگم بياد آوريه روزهايه خوشى سختر از بازگو كردنه خاطراته تلخه

وقتى به اونروزا ميفكرم داغون ميشم همش ميگم خدايا منو برگردون اونوقتا كه واسه آخرين بار باش باشم اينا منو عذاب ميده خاطراته بدبختى و سختى منو ناراحت نميكنه ديگه تموم شده نه عشقى نه رويايى با هم بودن تو جايى كه هيچ نامحرمى نباشه واسه هم باشيم براى خودمون باشيم نه در ظاهر واسه هم در واقعيت واسه ديگرى

خندمون از درونمون كه گويايه لذت از عشقمونه باشه نه فيلم بازى كردن

از دروغ گفتن متنفرم اگه اونوقتا فائزه كنارم بود بازم دروغ ميگفت معلوم نبود چه بلايى سرش مي اومد يا شيما با اون خنده احمقانش بم بگه من نياز دارم آخه تو كه تو بهترين موقعيت رشد كرديو اون زندگى كه همه حسرتشو ميخورن با بابا و مامان ى كه دارو ندارشون تو ايى نه مشكلى داشتى نو چيزه ديگه اى تو ديگه چرا؟ميدونى چيه شيما ديگه وقتى ميبينمت خدارو شكر نميكنمو انگشت به دهن نميمونم و به خالقت احسنت نميگم الان به كسى كه تورو آفريده لعنت ميفرستم

شايد اونقدرم بد نباشى كه من اينارو ميگم اما من ايرانيم با شرايط و تعصبات خاصه خودش كه بهش افتخار ميكنم نميتونم با همچين كسى حتى 1مين باشم.خسته شدم خستم كردين بسه ديگه چى ميخواين از جونم

هوييى چته بدبخت واسه كى؟

دلم به حاله خودم ميسوزه و واسش اشك ميريزم حتى اين 2تا چشمه هم نميتونن تسكينش بدن

اييى دنيا بم رو خوش نشون ندادى.نميدونم چرا همه دخترا به طرفشون خيانت ميكنن

واسه اينكه بش ميگن آرايشت زياده يا لباست نا مناسبه با پسرايه اطرافت لاس نزن روسريتو درست كن!!!و و و ...هستن كسايى كه اصلا اهله اينحرفا نيستن و به قوله خودشون متمدن هستن شايد خوب باشه اين عقيده ولى واسه ما بكار نمياد محرم و نا محرم سرمون ميشه خيره سرمون بهمون ميگن مسلمون ها ا.خيليامون درسته كه مسلمون شدنمون ارثيه شايدم اصلا قبولش نداريم اما اول بدونيم كجا هستيم و با كيا و چه اعتقاداتى بزرگ شديم اونوقت بطرف مقابلتون حق ميديد

وقتى من ازش دليل پرسيدم

كه چرا پا رو همه چى گذاشتى بم گفت تو همش بم گير ميدادى دعوام ميكردى بايد صبح تا شب منتتو ميكشيدم كه منو ببخشى

ديگه نميدونست اين من بودم كه 4ماه نازشو كشيدمو از اون حال و احوال بيرونش كردم نميفهميد اون كسى كه تا 3صبح به سازش ميرقصه كى بوده نخواست اگه ميخواست اون حرفا برايه كى ميگفت كه 4سال ديگه چه غلتى ميكنيم عشقه منى و اينا

واقعا واسه گير دادن بود يا براى اينكه كنارت نبودم تا

 

..................

 

چرا بيدارم هنوز؟چرا مينويسم؟واسه كى مينويسم؟واسه چى بايد 2جنسه مخالف به هم نياز داشته باشن؟احساس چيه؟من چقدر بى احساسم!من ميتونم معشوقهء كاملى واسه كسى باشم؟چرا بايد هميشه 1طرف پيروز شه 1نفرم به اوجه بدبختى برسه؟چرا بايد تو 16سالگى حسى رو تصور كنم كه بش نياز ندارم؟اصلا اينارو ولش!

من كيم؟يا بهتره بگم كى بودم و حالا چيم؟

بازويه دسته چپم تير ميكشه،مالشش ميدم اما نه بازم ميدرده.وقتى 11ساله بودم ميگفتم طرفه چپم پر از سرنوشته شومه.(بابا دوچرخم كوچيك و كهنه شده تازه همه بچه هايه كوچه دوچرخشون نو و بلنده ولى ماله من... 1هفته نشد با خوشگلترين دوچرخهء كوچه سره كوچه كه به خيابانه اصلى ختم ميشد رويه پله آهنى افتادمو دسته چپم رفت لايه ميله هايه پل.جايه بقيه هاشو لمس ميكنمو بياد افشار سرباز فرماندارى مى افتم اگه اون نبود من زيره لاستيك هايه ماشين ها له ميشدم.

تا بيمارستان بيهوش بودم اطرافمو نگاه ميكنم مامان با همكار بابام ميحرفه اينطرفم يه پرستاره خوشمل با لباس فرمه مخصوصش داره بم سرم وصل ميكنه تا ديد من بهوش اومدم يه لبخند زد و مامانمو صدا زد.اون روز نميدونم دستم خورده بود زمين يا مخم همش خالهء بابامو صدا ميزدم كه بياد پيشم اخه الانم ازش ميترسم وقتى مياد خونمون فرار ميكنم بيرون كه نبينمش قيافش شبيه جادو گرهاست واييى.خلاصه بعد 2ساعت بابام از كارش دل كند و اومد بيمارستان تا ديدمش 2تايى زديم زيره گريه.

پرستار با يه عالمه خوراكى اومد تو اتاق به بغل دستيم يه بستنى داد و بقيه شو اورد واسه من منم بيخيال بابام شدم چسبيدم به خوراكيا،اينكاره پرستار خوشمله منو به خودش وابسته كرد،اونروز اصلا نزاشتن مشغول خوردن شم همش فاميل و اينا مى اومدن بم سر بزنن تو تمومشون خطيب و عموم و از همه بيشتر باعث خوشحاليم شدن البته عموم با كادوش منو برد تو آسمونها،يه چاقو با زنجيرش كه ميشد وصلش كرد به كمر شلوار ه ه ه اجب خرى بودما چاقو هم آرزو بود كه من اونموقعه از خدا ميخواستم،بعد اين جريانات فهميدم خوراكيا كاره همكار بابام بود عمو سعيد كه خدا رحمتش كنه ضد انقلابهايه اون زمان شهيدش كردن،وچاقو هم بابام واسم خريده بود ايى عمو حقه باز.دستمو با حرص ميمالم و ميگم لعنتيه مزخرف.اين تيكه هايه معلم مدارمون بود كه بدترين و بى ادبترين فحشش بود هههه.دفترمو ورق ميزنم ميرسم به 86.سلام خوبى صادق جان

ص:سلام ممنونم تو خوبى؟

هىميگذره ازش خبرى ندارى؟

ص:با خنده گفت نه جونه داداش

از اولين بارى كه ديدمش شيفته اخلاقه صادق شدم اول دبيرستان با هم تو مد شاهد كلاس 104بوديم

صادق تو كه باش راحتى و ميرى خونشون بش بگو كه من ديوونشم و خواب خوراك ندارم نگام كن !لاغر شدم نه؟

ص:آره خيلى بعد خنديد و گفت 5كيلو اضافه كردى نه!؟

هر روز كارم اين بود كه ساعت 2اينايه ظهر برم ن ببينم.بعد 3سال نتونستم حتى سلامش كنم اينقدر اين دختر ابهت داشت.)

چن ماه پيش شنيدم با همكلاسيه دوران ابتداييم نامزد كرده كه اصلا باور نكردم البته پول غير ممكن و ممكن ميكنه. صدايه زنگه گوشيم بلند ميشه ميثم ه ه.به ه سلام اق ميثم لوفى

م:سلام داداش تو چطوريايى

چن مينى باهم حرفيديم از اون حالو هوا اومدم بيرون كلى شارژ شدم.

خاطراتو بيخى شم و بزنم بيرون به عمو داوود گفتم بريم شكار گفت 1هفته ديگه آزاد ميشه بعد.

كوتاه نيومدم به خطيب گفتم اونم مشترى داشت به صادق زنگيدم كه اونم بيرون بود تموم حسم افت كرد رفتم تو اتاقمو استريو رو ان كردم اهنگ امير تك تاز با ايمان و گذاشتم صداشو زدم اخر.

يهو يه سنگ اومد تو اتاقم ميدونستم كاره كيه بش توجه نكردم صدام زد جوابشو ندادم زنگيد رجكت كردم اس زد خيلى بيشعورى.

بازم جوابشو ندادم.

با اينكه همسايمونه اما مثله ابجيمه.

اين بار با گوشيه مامانش زنگيد منم با اينكه ميدونستم كيه جوابشو دادم.سلام خاله

خاله و و مرض خاله و كوفت واسه چى جواب نميدى ها ا؟

بهبه سلام نازى خانوم؟

ن:جوابه منو بده چرا جواب ندادى؟

جوابه چيتو ندادم تا اومدم بجوابم تو قطع كردى اجب رويى داريا!

ن:باشه سجاد باشه باى

باى

ن:يعنى چى باى

تو خودت گفتى باى من بايد ميگفتم سلام

ن:خيلى بد شدى سجاد

نشدم بودم

شديى ى ى

باشه شدم خوب كارتو بگو بينم

ن:حوصلم سررفته بريم بيرون

مگه امتحان ندارى دخمله لوف

ن:دارم ولى مغزم نميكشه.

با داداشه سوسولت برو

ن:با دوستش رفتن تو اتاق بيرونم نميان

دوستش كيه؟دختر يا...

ن:دختر؟نه بابا جراتشو نداره مجتبى ست

بيا بيرون زود اومدم

از لجه سياوش و اون دوسته هيزش بايد ميبردمش بيرون سريع جمع شدم رفتم پايين تا ديدمش باز حسه شاد بودنم فول شد

هى بت گفتم بيا زنداداشم شو جدى نگرفتى الان بعضى جاهات ميسوزه ترشى

ن:عليك سلام خوبم مرسى

كوفت شوهرت شى باش

ن:شوهر كو بابا

جونه من بيا زنه بابام شو نترس نميزارم مامانم بت اسيبى برسونه

ن:نخير من فقط زنه تو ميشم

غلط كردى من مامان بزرگ نميخوام از اين لطفا بم نكن

ن:باشه نترس نميام خواستگاريت كجا بريم؟

دلم ميخواد حال بگيرم تو هستى؟

ن:نيستم من ميخوام برم خريد

منو يه جايى بنداز پايين حالو حوصله خريد اونم از نوع زنانه ندارم جونه داداش نميكشم

ن:زياد طولش نميدم سجاد د د

اسمه منو با حرص به زبون نيار كه كچل ميشم

از بس غر زدم كلافه شده بود بيچاره آخرش يه عينك و يه شال خريد

مرض دارى تو؟

ن:نه واسه چى؟

3ساعت وقتشو گرفتى آخرشم بگى نه نميخوام!

ن:مگه نديديش ميخواست با نگاش منو بخوره سگ توله!

ميخواستى كم ناز كنى تازشم تو اول كرم ريختى

ن:بريم اونجا ميخوام يه نگاه كوچولو بندازم

با عصبانيت دستشو كشيدم بردمش بيرون از پاساژ

ديدم داره ريز ريز ميخنده

كوفت منو سره كار ميزارى باشه اخرين بارم بود كه بات ميام ولگردى نازى خانوم

بدونه اينكه به حرفام اهميت بده سوار ماشين شدو حركت كرد اصلا حواسش نبود كه من هنوز سوار نشدم فورى به صادق زنگيدم كه از بخته خوشملم همون طرفا بود با هم رفتيم سراب كلى حال كرديم بعد 1ساعت اومدم خونه كه ديدم نازى هم هست داره فيلم ميبينه

با داد گفتم سلام

جوابمو نداد

بازم گفتم سلام حواس پرت

وز نزد

نكنه رفتى پيشه اون مغازه داره زبونتو خورده

ن:منه خرو بگو فك كردم رفتى حالشو جا بيارى نگو رفتى قاقالى لى بازى

اولا تو خودت شروع كردى دويومنش قاقالى لى نبود پفك و...

ن:كوفتتون شه الهى

تا شب باهم كل كل كرديم آخرشم ديد كم اورده حرفى رو زد كه داغونم كرد اگه اف هايه قبل خونده باشيد ميفهميد كه چى بم گفته

خودش فورى جمعش كرد با خداحافظيش منو با يه عالمه نفرت و غم تنها گذاشت شايد اگه ميموند خيلى بهتر بود

تا ميام گذشتمو فراموش كنم ديگرانن كه بازم باعث ميشن اين زخمه خنجر خورده سر باز كنه تا بازم بيادش نفرتم اوج بگيره و تره وخشك با هم بسوزونه.

اس زد كه ببخشيد سجاد معذرت ميخوام

گفتم مهم نى باى

گوشيمو اف ميكنم تا باز اس نده

سرم درد ميكنه به خطيب زنگ زدم بياد خونه مثله هميشه كارى كرد كه نزاشت بيش از اين تو دنيايه سرابيم بمونم

ساعت 3 صبحه خوابم نمياد كسيم خونه نيست كاشكى نازى نميرفت با خودم گفتم اونم فوقش تا 12 ميتونست بمونه خطيب هم از بس تو خودم بودم با ناراحتىرفت خونه خودشون از دسته خودم اعصابم خورده ميخوام سرمو بزنم به ديوار اصلا خودمو بكشم خيلى بهتره ولى متاسفانه جراتشو ندارم ترسوم ترسو

يادم اومد كه صادق عصر 2تا فيلم بم داده گذاشتمشون و رو تخت دراز كشيدم تا 6 خوابم نبرد اخرايه فيلم بود كه خوابم گرفت سيستمو افيدمو خوابيدم
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 22:22  توسط سجی  |