بعد از یه
دعوایه لفظی با خطیب میرم خونه سرم میدرده اعصابم بدجور داغونه
همش میگه
اینجور شده ....
منم با داد
میگم گوه خوردی من کاری به این مزخرفات ندارم همین الان بش میزنگی میگی غلط کردم
اخه سجاد
چرا نمیفهمی نمیدونی چی بهمون گفتن...
مطمئنم
خبر نداره که مامانش چی بت گفته
داره سجاد
داشت تمومم شد الانم وز نمیزنی
میرم تو
حس
میرم تو
خیابون میرم جلویه مده شاهد اولین باری که دیدمش
تا دیشب
از خواهر خودم بیشتر بش اطمینان داشتم حاضر بودم بجاش قسمم بخورم
ایـــــی
خدا چه دنیایه کثیفییـــی
با
اعتمادت یه کوه بسازی اونم پشته کوه
نمیدونم
چرا
اخه اون
دیگه چرا
نمیگم
عاشق مثله خطیب ندیدم اما دختر مثله اون نمیدیده بودم
بگی نگی
خوشگل بود یه ابجی داشت که چند سال ازش کوچیکتر بود
پدرش
7ساله پیش مرده بود(به طرزه عجیبی)ومادرش باهاشون زندگی میکرد
دقیق
یادمه به خطیب اس زدم گفتم مادر زنت اجب چیزه ییه الان جلومه داره نون میگیره
اس زد گفت
اون بجا مادرمه هاااا
منم گفتم
کاریت نباشه ضیغش میکنم واسه بابام
بعدشم کلی
بم بدو بیراه گفت که اونروز از دستش ناراحت شدم
یه بار که
همشون اومده بودن بیرون این خانومو دیدم با کج خیالیه ودم فهمیدم این زن...میکشه
بعدشم یه کمی پاش میلغزه...
خلاصه
جدایه مادرش دخمله خوبی بود به نظرمون
تا دیشب
پیشه چندتا از رفیقا قلیون دود میکردیم خطیب بهم گفت اونموقعه که من میبردمش تهران
خیره سرش به کلاس از اونور یه پسره دیگه
میاوردش بعدشم تو همین شهره ارواحمون یه
بی افه دیگم داره که دوسته صمیمیه یاسر داشمه به به
تا 3صبح
تو خیابونا بنزین هدر دادیم
امیره
خوابه درو اهسته ببند
هاااا
میخنده
چشم
این رنگ
بت میاد
جدی اخه
میدونی چیه دوست دخترم بم گفت همون لباسه اینترو بپوش که خیلی بت میادااا منم گفتم
ایی بچشم
خوبه حالا
کم چاخان کن نگی خوابم میاد ها
باشه
ابجیه ملوسه خودم بیا بریم بالا چنتایی اهنگ بگوشیم
.............................
داشتم
خواب میدیدم که با شیما و داداشمو زن داداشم رفتیم بیرون که شیما میپرسه سجاد من
خوشگلم یا اون
با دستش
یه جایی رو نشونم میده که صورته طرفو نمیتونم ببینم یعنی میبینم ها نمیتون تشخیص
بدم کیه یا چطوری و اینا
یاسر و زن
داداش رفتم تو ویتامین فروشیه سره کوچه
منو شیمام
داریم میریم پیشه یه جوشکار که اونم داره هندوونه قاچ میکنه و داره بازار گرمی
میکنه
یهو یکی
موهامو میکشه برمیگردم میبینم امیره
مگیرمشو
یکمی باش بازی میکنم
وایی لپاش
چه شیرینه
وقتی گلی
دیدش میگفت این کی خواهر زاده یه تواااهه این خارجیه
ببخشید
سلام گلی خانوم خوفی؟الهی که بمیری...
اجب
خوابییی ها معلوم نبود اولو اخرش چی بود یا چی شد
مامان
میگه پاشو برو این لیستو بگیر بیار پس فردا مهمونا میرسن
داداش
ناصر کو مام کالین
رفت
دنباله خانومش
بهه به
منم زن میخوام
اینارو
بگیر و بیار تا یه چرخی تو خونه بزنم شاید یه چیزی هم باشه تو باش بازی کنی
2 یا
3ساعتی طول کشید تا اومدم خونه وایی چشمتون روزه بد نبینه
خونمون
ترکیده بود از بس مهمون اومده بود
سلام اقا
سجاد خوبی
سلام مامان
جان شما خوبی رسیدن بخیر
ببخش پسرم
تو زحمت اقتادید
خواهش
میکنه تا باشه از این زحمتا باشه مامان فاطمه نیومده
چرا پسرم
رفته وضو بگیره
ای وای
ببخشید گفتم چرا تو راه رو وایسادید نگو تو صف بودید
پیر شی
الهی
سلام
علیکم سجاد خان
جونه
داداش میخوامت
بعد از
احوال پرسی با برادر زاده ی زن داداش میرم تو اتاقم
یا حسین
یا امام زمان
فقط جایه
مامان هایه زن داداشمم کمه
با
اعصبانیت به مامان میگم دیگه تو این خراب شده اتاق نبود این خر مذهبیا برن تو روغن
بمالن به خودشون
در همین
حین بابام اومد
چیه
صداتون تا اونطرفه خیابون هم میاد
نگاهشون
کن رفتم تو اتاقه من نگاه کن
صورته
بابامو دیدم که داره ریز ریز میخنده و دسته مامانمو میکشه میبره تو هال
با خودم
میفکرم و میزنم رو پیشونیم ایی ددم جان وای ویلا عکسارو چیکار کنم
تو نگو
این ایجیه شیطونه ما همشون کنده و گذاشته تو کمدو درشو 4قفله کرده
تو همین
فکرا بودم که حس کردم رونم داره میلرزه
شماره رو
نمیشناشم اما کده سنندجه
جان بله
کاک سجاد
چونی
سلام عرضم
کرد ابرا ربوار
نوکرتم
کاکه گیان هایده کونه اا
هامه ماله
به قربان
باشه دی
ایسه تیمه خزمتا
خزمت له
این مس بان چو
اقا سجاد
س س سلام
ببخشید
جلویه درو گرفتم سلام خیلی خوش اومدید
خواهش
میکنم معذرت
عمو: دخمله
خوبیه نه حقه باز
جون داداش چی بگم از دست رفت
چی
میگی...؟
به خدا نامزد کرده
دروغ
میگی!
نه جونه عمو طرفم 9سال ازش بزرگتره
دیدی چی
شد!
با خنده میزنم پشتش و میگم تو دیگه چرا کوله بار
تجربه؟
موقعیه
جشن عقد یه دختر کوچولو بود ااا
اره اون موقعه میشه 2سال پیش الانم تو دانشگاهه
تهرانه و همسنه منه
دلم به
حاله عموم میسوزه الان 30 سالشه اولین بارشه که رو دختری اینطوری کنجکاوی میکنه
نزدیکیایه
غروب بود که برق کشا اومدند ریسه هارو وصل کردند و صندلیارو چیدن
عمو میگم
این پرویز چرا تا حالا نیومده
عمو:خوب
تلشو که داری بزنگ بش
سلام عرضم
کرد اق پرویز صیدمحمدیم
سلام ابرا
سجاد چونی
قرباند
فکر ناکی کمی دیر کردیداا
الان الان
منتظرم
عمو: ها
کو کجاست
هول نکن
گفت همین نزدیکیام
بعده چن
مین گروه موسیقیم اومد
گلی یادته
چقدر واسه اینا سگ دو زدم تا اومدند اخرشم 4تمون ازم گرفت
رفتم
پیشوازشون و دیدم 1پسر 17 18 ساله یه تبل و دایره و گیتارو اینا دستشه
کاک پرویز
این بچه چیه
سجاد گیان
غمت نوو
اق پسر
اگه اومدی تجربه کسب کنی کلاهمون میره تو هم ها
نه لاله
گیان من تو چند گروه کار کردم
گفته باشم
بعدا دلخور نشی اگه چیزی شد
نگو این
پسره استاده تو کارش تا اخره مراسمم با من لج افتاد لاکردار
کم کم تو
خونه پر شد و مجبور شدیدم بزنیم بیرون
بابا گفتی
کی غذا میارن
هادی گفت
9 اینجام
پرویز خان
دقیق ساعت 9 خاموش میکنی ها به حرفه کسی هم گوش نمیدی
چشم سجاد
گیان
ببینم
چطور این تهرانیارو میترکونیا پرویز
این پرویز
کاری بهشون کرد که از پیر و جوونو بچه کوچیکو زناشونو دختراشون پاشده بودن
میرقصیدن
همش به
محسن پسر عمه مم میگفتم محسن تو فقط داد و جیغ بزن کاریت نباشه
رفتیم
بالا پشته بوم رقص نورو اماده کردیم
زنگ زدم
به میلاد
میلاد هر
موقعه گفتم همه رو بلند میکنی میرید وسط ها کسی رو صندلیش باشه خودت میدونی از
شمام خبری نی
رفتم
کنتورو زدم بالا همه جا تاریک
همه جیغ
میزدن بابامم از همه جا بیخبر به من زنگ زد
سجاد برق
رفت ولی تو کوچه همه برق دارن
به محسن
خبریدم چراقهارو روشن کنه
همه رو
یکسره کرده بودم هی قطع و وصل میشدن
دیگه کسی
معلوم نبود چیکار میکنه
همه اون
وسص با اهنگ خش خش از غزیز ویسی داشتن خودشونو میکشتن مخصوصا این مذهبیایه تهرانی
یاسر اومد
بالا هی بوسم میکرد میگفت جبران میکنممو از این حرفا
اون شب به
خوبیو خوشی تموم شد البته ساعت 3 صبح دیگه بابام بهشون گفت پرویز خسته شده برید
بخوابید
احسان
برادر زاده زن داداش همش میگفت میخوام ..بخورم
بهش گفتم
مرد حسابی شما میخواید روزه بگیرید بیخی شو
از اخرشم
2تا دادم به حسین دامادو احسان برن حال کنن
ساعت 4
صبح بچه هایه فامیل رو مغزم راه میرفتم که برادره داماد باید بازم شام بده که ما
بش میگیم پشته شام یه رسمه البته باید مادره داماد اینکارو انجام بده
زنگ زدم
به سیاوش بیا مغازتو باز کن
دمش گرم
نه نیاورد و اومد 20 نفر بودیم نیم ساعته
20 تا ساندوویییچ اه اه حاضر کرد البته به غیر از خودم
نوشه
جونشون حسابی خسته شده بودن
چن تایی
قلیون هم اورد داد بهشون تا واسه صبح کوکه کوک شن
نمیدونم
ساعت 7 بود یا 6 که خوابم برد
اونم این
پسر عموم بلند شده بود با صدایه بلند اذان میگفت
چن نفری
ریخن سرشو حسابی لگدو مشت نوشه جانش کردن
نامرد 8
سالشه و عزیزه خودمه
ساعت 8 و
نیم بود تلم زنگید اقا بیا برو نون سنگک بگیر
بخدا حاضر
بودم 100 تا شلاق بخورم ولی اینو بم نمیگفتن
دمشون گرم
چنتا از رفقا رفتنو صبحونه رو حاضر کرده بودن که بعدا حسابی از خجالتشون در اومدم
با دوستان
ماشین هارو بردیم کارواشو رفتیم پیشه گل فروشی
ماشینه
خودمونو که برایه یاسر بود یه تزئیین خوشگل انتخاب کردیم و موند 3تایه دیگه که
میخواستیم با ماشینه عروس همخونی داشته باشه
که البته
همشونم 206 بود گداییه دیگه اینم بگم که یه هفته ای رفتیم سلیمانیه عراق ماشین
بیارم که اخره سرم تو کمرک مریوان بم گیر دادن که باید معادل هر چند روزی که
میخوای ماشینو تو ایران داشته باشی پول بدی
منم از لج
برادرهایه نیرویه افتضاهیی رفتم ماشینو پس دادم
خلاصه کلی
خرج ماشینا ها کردم تا میزوون شدن
تو ماشینه
یاسرو پر کردیم از بادکنک و فشفشه و اینا که شب واسه خودشون حال فامیلو بگیرن
اصلا یادم
نبود نهار خوردم یا نه
رفتم خونه
دیدم مامانم افت واسم غذا گذاشته
فک نکنم
یبینه منو پسره خودش فرق بزاره از بس منو دوست داره
صدقه سره
مامانم نهارمو خوردم
خواستم
برم تو اتاق دیدم باز این زنهایه مذهبی اتاقمو اشغال کردن
رفتم به
داماده زن داداشم گفتم
اقاحسین
به خانوما میگی بیان بیرون من با سیستمم کار دارم
از بس پرو
بودن نیومدن من با کلی عصبانیت رفتم تو
با کماله
پررویی پشته سیستم رمه دوربینو خالی کردم و یه سر به سایت یزد موزیک زدمو کلی وقت
تلف کردم تا اینا برن دیدم نه اینا با چسب چسبیدن اینجا
الان فرش
اتاقمو نگاه میکنم یه جاش یه زره سایه ریخته یه طرفش قرمزه یه جاش سبزه
هر جا پا
میزارم یه گیر و گله سر زیره پام سبز میشه
مهمونارو فرستادیم تالار که ماهم کارو تموم کنیم
مسعود
فیلم بردار بم خبر داد باید بریم دنباله داماد
مام 10
نفر دختر و پسر رفتیم دنبالش تا دامادم بره دنباله عروسش
ماشینا
خیلی خوشمل نبودن اما از خوب بود
چنتا 206
پشت سره هم تو خیابونا
بعد از
دادن دسته گل به عروس خانوم همه دنبالشون رفتیم باغه فیلم بردار
دیگه
موندنه ما فایده ایی نداشت همه برگشتیم اونام رفتن آتیلیه
رفتم یه
صفایی به خودم دادمو اومدم به زن داییم زنگیدم بیا حاضرم
دستش درد
نکنه از مجید ارایشگر بهتر مومو درست کرده بود یکمی هم از این پودرهایه اتشغال بم
مالید که از سفیدی برق میزدم
با عموم
رفتیم پیشه بابا که داشت لباسهاشو میپوشید مام کت وشلواری که قبلا به سلیقه خودمون
خریده بودیم بش دادیم که خیلی هم بش می اومد ولی وقتی کفشاشو دید کلی بهمون بدو
بیراه گفت
اخه این
کفشه شما جووناست من اینو نممیپوشم وو از این حرفا
منم با
داد گفتم اگه اینارو نپوشی من نمیام خودت میدونی
خداییش
خیلی ملوس شده بود مخصوصا با دستمال گردنش
هی میگفت
من کراوات میبندم این خفه مم میکنه
اگه 1مین
تنهاش میزاشتیم کفشهایه طبیه خودشو میپوشید و دستمال گردنو در می اورد
که اخرشم
این کارو کرد اما دیگه نذاشتیم کفشارو عوض کنه
خلاصه منو
عمو هم حاضر شدیم تا با بابا راهیه تالار شیم
تالار با
بزرگیه خودش واسه ما کوچیک بود
خوبیش این
بود که نصفه مهمونایه عروس نیومده بودن
عموم 5مین
یه بار بم میگفت اوردیشون یا نه منم هی
جوابه سر بالا میدادم
بعده
2ساعت رقصیدن داماد با ماشینهایه پشت سرش اومدن تو حیاطه تالار
کاشکی
میشد عکساشو بزارم این پرویز همه رو ترکونده بود
1نفر نبود
نشسته باشه همه دست تو دسته هه کردی میرقصیدن
صدایه جیغ
و دادو صدایه ارگ عباس همه رو دیوونه کرده بود
من دیگه
صدام در نمی اومد عینه کسی که گریه میکنه صداش میگیره یا عینه علی دایی کناره زمین
به بازی کناش فحش میده یا داد میزنه
وقتی
دامادو عروس دست گرفتن پرویز خش خش و خوند
همه ما
حتی این تهرانیام باش میخوندن
زن داداش
میگفت زهره گفته تو جاده وقته برگشتن همه این آهنگ و میخوندن
قبله شام
جوونارو ساختیمو رفتیم واسه شام
همه
میگفتن حیف این غذا ها بدید به این دهاتیا
مام
خودموم روستاییم ولی اونایی که دعوت کرده بودیم آبرومونو بردن شدید
بعده شام
فارسی زدنو این تهرانیا ریخت وسط خودشونو خالی کردن
ما کردا
یه مراسمی داریم بش میگیم سورانه فک کنم شما میگید پاتختی فک کنم
کادو ها
رم باز میکنن و اسم هارو میخونن
اینجا بود
که گفتن ابرومونو بردن
بالاتر از
600 نداشتیم تو دهات خودمو اما بقیه خوب بودن به نسبته اونا
از بس
خسته بودن رو صندلی خوابم میبرد اگه هشدار هایه بابا نبود حتما میخوابیدم
ساعت 11
بیشتره مهمونایه عروس رفتن فقط 3خانواده
مونده بودن
حاج اقا
شما که دیگه نمیرید سره کاره مامان کجا به زودی
فردا باید
روزه بگیریم االانم بریم خنکتره به گرما نمیخوریم
هر جور
میلتونه ببخشید دیگه اگه کمو کسری چیزی بود
انشا الله
عروسیه خودت جبران بکنیم
از بس از
این جمله متنفرم که نگو عروسیه خودت اه
دیگه
نمیکشم خطیب تو پاشو جوابه اینارو بده
ساعت 1بود
که پرویز اینام خاموش کردن و نشستن پایه قلیون
اولین
کامو زدم یه جوری شدم انگار چن هفته س نکشیدم
چن کامه
سنگین زدمو یاسر و صدا زدم
قلیونو
برد تو ماشینه عروس با عروس خانوم قلیون
کشیدن
فک کنم
اولین عروس دامادی هستن که شبه عروسیشون تو ماشینه عروس قلیون میزدن
همگی حاضر
شدیم رفتیم دنباله عروس
رفتیم
سراب چن مینم اونجا وایسادیم و رقصیدیم بعدم رفتیم تو خیابونا و بعدشم خونه
تمومه
همسایه ها ریخته بودن جلو دره ما
دیگه نه
ارگی نه پرویزی
به صادق
گفتم سیستمو روشن کن
از این
همه آهنگ بروبکسو گذاشت
رفتم فلشه
خودمو زدم گذاشتم رو آهنگ کردی توپ
دور تا
دور ماشین عروس حلقه زده بودن دامادم رفت پشته بوم که میوه و شکلاتو قند و اینا
واسه اونایی که پایینن بندازه که چن نفری هم کنارش بودن
همه داد
میزدن یاسر وحید احسان محسن و...
یه هلو
واسه من انداختن که تمومه پیرهنمو گهی کرد
گوسفندو
زمین زدنو جلو پایه عروس خانوم قربانی کردن
بعد از
تبریک گفتنه همسایه ها همگی رفتیم تو فازه رقص
خسته
نمیشدیم کهههه
از
صورتمون عرق میبارید اما سرسختانه میرقصیدیمو همیدیگرو تشویق به ادامه میکردیم
وایی اجب شبی بود
یادم
نمیاد کی خوابم برد اما وقتی بیدار شدم فقط خودمون بودیم
دایی هایه
زن داداش رفته بودن مریوان بقیه شونم رفته بودن تهران
......................
دلم
نمیخواد بیدار شم اما یکی داره تکونم میده اونم شدید
با لگد و
صدایی که فقط خودم شنیدم گفتم خوابم میاد
یه سیلی
خوردم اما به رو خودم نیاوردم اخه فقط امیر اینکارو میکنه
لپمو گاز
گرفت موهامو کشید جیغ زد
ور نزدم
اخرش دید من صدایی ازم در نمیاد گریه کرد
فوری بلند
شدمو خواستم بغلش کنم دیدم باباشو یاسر و
زنداداشو ابجی رو سرم دارن میخندن
خواستم
حرف بزنم که از صدایه وحشتناکم خندم گرفت
اونروز
همگی البته به غیر از حسین و ابیجی و امیر رفتیم مریوان
اها یادم
نبود زن دایییمم بود
خونه دایی
ولی چند سالی اونجاست مام 5سال اونجا بودیم
فقط از
مریوان اینش خوشم میاد که پاساژاش طبقه مده روز ساخته شدن
و اسکله
هاش که بهترین قلیونارو داره
ولی از
بویه گنده ماهی و روطوبتش حالم به هم میخورد
به همین
خاطر شبها میرفتیم بیرون
چن روزی
استراحت کردیم و به خوبیو خوشی برگشتیم
اینم بگم که
سته کامله لباسه اشنایدر بازی کنه اینترو گرفتم که خیلی هم ملوسه
همون روز
که برگشتیم راهیه تهران شدیم
از خونه
هایه اپارتمانی حالم به هم میخوره اخه مگه میشه زندگی کرد
داداشو زن
داداشو مستقر کردیمو فرداش برگشتیم با اینکه خسته بودمو خوابم می اومد به خاطر بابا
تا قروه رو رانندگی کردم پیشه خودم میگفتم کاشکی با اتوبوس میرفتم قروه تا تو این
جاده هایه فکستنی زور نزنم اونم با ترافیکه سرسام اوره تهران قربونه قروه برم
..................
بیشتر از
نیم ساعته جلو سیستم نشستم اما دستم به کیبورد نمیره
حرف زیاد
دارم
ولی نمیاد
بگم چرا؟
نمیدونم
یا نمیخوام بدونم
شایدم
اصلا نمیدونم
شاید
خوابم میاد
شاید تو
جواب چیزی یادم اومد ها
پس برو لا
لا کن
اما منکه
خوابم نمیاد
بزار
امتحان کنم